مدل عقلایی (کلاسیک) هفت گام متداول دارد: شناسایی تصمیم، تعیین معیارها،تعیین وزن معیارها، تولید گزینهها، ارزیابی آنها در برابر معیارها با وزن، انتخاب گزینه بهینه و اجرای و بازبینی. این مدل بر اساس نظریه ی بهروری مورد انتظار (دانیل برنولی، 1738؛ به صورت رسمی توسط فون نویمان و مورگنسترن، 1944) و ایده ی یک بازیگر عقلایی کاملاً آگاه استوار است. هربرت سیمون، برنده ی جایزه ی نوبل، آن را با عقلانیت محدود و رضایتبخش (رفتار اداری، 1947) به چالش کشید: افراد واقعی، محدود شده توسط اطلاعات، زمان و شناخت، اولین گزینهای را که کافی است انتخاب میکنند تا بهینهسازی کنند. بری شوارتز (پارادوکس انتخاب، 2004) ماکزیمیزرها را که به طور جامع برای بهترین گزینه جستجو میکنند، از رضایتبخشها که در گزینهای کافی متوقف میشوند، متمایز کرد؛ ماکزیمیزرها اغلب نتایج عینی بهتری را به دست میآورند اما احساس رضایت کمتری میکنند - یک مطالعه یافت که ماکزیمیزرهای جستجوگر شغل در حدود 20 درصد بیشتر درآمد دارند اما کمتر خوشحال هستند. نظریه ی پروسپکت (کاهنمن و ترسکی، 1979) و پارادوکس آلیس نشان میدهد که انتخابهای واقعی از مدل عقلایی خالص انحراف دارند. Argumentree هسته ی مفید مدل عقلایی - معیارها و گزینههای ارزیابی شده - را از طریق درختان استدلال منظم pro/con، رتبهبندی چند بعدی که به امتیازهای اجماعی تجمیع میشود و یک مسیر کامل بازبینی، به کار میگیرد، بنابراین یک گروه میتواند به طور سیستماتیک بدون تظاهر به داشتن اطلاعات کامل استدلال کند.

مدل عقلانی می گوید: معیارهای خود را مشخص کنید، هر گزینه را با آنها سنجیده و بهینه را انتخاب کنید. این ایدهآل کتاب درسی است — و درک جایی که شکست می خورد، شما را در تصمیم گیری های واقعی خوب می کند.
تصمیمگیری عقلایی مدل سیستماتیک و معیار-اول انتخاب است: مشکل را تعریف کنید، گزینهها را در برابر استانداردهای صریح وزن کنید و آن را که ارزش را به حداکثر میرساند انتخاب کنید. این نظریه به نظریه ی مطلوبیت مورد انتظار (برنولی، 1738؛ فون نویمن و مورگنسترن، 1944) برمی گردد. محدودیت مشهور آن - اینکه هیچ کس واقعاً اطلاعات کاملی ندارد - به ما سازش هربرت سیمون را داد. نتیجه عملی: انضباط مدل (معیارهای واضح، استدلالهای ارزیابیشده) را حفظ کنید؛ فانتزی آن (اینکه میتوانید بر همه چیز بهینهسازی کنید) را رها کنید.
نام واقعی مشکل و انتخابی را که باید انجام شود مشخص کنید.
قبل از اینکه به گزینهها نگاه کنید، تصمیم بگیرید که یک نتیجه خوب چه چیزی را میخواهد — بنابراین گزینهها معیارها را تعریف نمیکنند.
رتبهبندی آنچه که مهمترین است؛ نه هر معیاری برابر است.
گزینههای واقعبینانه را روی میز فهرست کنید.
هر جایگزین را بر اساس هر معیار وزندار ارزیابی کنید — بر اساس شایستگیها، نه فرستنده.
گزینهای با بهترین مجموع وزندار را انتخاب کنید.
عمل کنید، سپس نتیجه را با آنچه که پیشبینی کردهاید مقایسه کنید.
مدل عقلانی فرض می کند یک بهینه ساز تمام آگاه - "مرد اقتصادی". اقتصاددان هربرت سیمون آن را در رفتار اداری (۱۹۴۷) از بین برد. تصمیم گیرندگان واقعی با محدودیت های اطلاعاتی، زمانی و شناختی مواجه هستند، بنابراین عقلانیت "محدود" است. به جای بهینه سازی، ما "سازش" می کنیم - کلمه ای که سیمون از "سازش" + "کفایت" ابداع کرد: ما یک "کفایت" را تعیین می کنیم و اولین گزینه ای را که از آن عبور می کند، انتخاب می کنیم. این ایده تا حد زیادی تأثیرگذار بود و سیمون را به دریافت جایزه ی نوبل اقتصاد در سال ۱۹۷۸ رساند.
به طور کامل برای یافتن بهترین گزینه جستجو کنید. اغلب نتایج عینی بهتر را به دست میآورند — و احساس بدتری میکنند.
در پیشزمینه، معنا و مفهوم "کافی خوب" را مشخص کنید، سپس متوقف شوید. تمایل به رضایت بیشتر از انتخابهایی که انجام میدهند دارند.
روانشناس باری شوارتز تقسیم بین بهینه سازان و سازشگران را در پارادوکس انتخاب (۲۰۰۴) محبوب کرد. شواهد حیرت انگیز است:
دانشجویان فارغالتحصیل که بهینهسازهای قوی بودند، شغلهایی با حقوق حدود 20% بیشتر از سازماندهندگان به دست آوردند — اما از شغلهایی که قبول کردند و در طول جستجو احساس منفیتر کردند، رضایت کمتری داشتند. عنوان مقاله همه چیز را میگوید: "بهتر انجام دادن اما بدتر احساس کردن."
در یک فروشگاه لوکس، نمایش 24 ژله بیشتر چشندگان را به خود جلب کرد اما فقط حدود ~3% خرید؛ نمایش 6 ژله حدود ~30% را تبدیل کرد — تقریبا 10 برابر بیشتر خرید. این مثال بنیانگذار "بارگذاری انتخاب" شد. (شایسته یادآوری است: نتیجه ژله هرگز به طور پاک تکرار نشده است، بنابراین آن را به عنوان یک مثال مشهور، نه قانون، در نظر بگیرید.)
شما نمی توانید بر روی اطلاعات کامل بهینه سازی کنید - اما می توانید ارزش واقعی مدل عقلانی را حفظ کنید: معیارها و استدلال های rõ ràng. Argumentree دقیقاً همین کار را انجام می دهد، بر اساس نقشه ی استدلال:
گزینهها و دلایل موافق و مخالف هر یک به عنوان یک درخت ساختاریافته از مزایا و معایب، به گونهای که اساس انتخاب روی میز است — نه در ذهن یک نفر.
شرکای درگیر، استدلالها را بر اساس دقت، وضوح و سودمندی ارزیابی میکنند؛ امتیازها به صورت خالص از درخت به بالا جمع میشوند — یک وزندهی قابل دفاع بدون اینکه ادعا شود که جامع است.
از آنجایی که حمایت خالص اندازهگیری میشود، یک گروه میتواند بر سر یک آستانه رضایتبخش توافق کند و متوقف شود — به جای بهینهسازی در پارالیز تحلیل.
ردیابی ممیزی، معیارها و استدلالهایی را که تصمیم را هدایت میکنند، به گونهای که میتوان آن را بعداً در برابر نتیجه بررسی کرد.
با نحوه تصمیمگیری کارشناسان تحت فشار در تصمیمگیری طبیعیگرایانه مقایسه کنید، به تمرین گستردهتر تصمیمگیری و مدلهای تصمیمگیری پشت آن نگاهی بیندازید و ببینید که گروهها چگونه از آن در تصمیمگیری همکارانه استفاده میکنند. تجسم مدرن و مبتنی بر دادهها و هوش مصنوعی آن هوش تصمیم است.
زیانها حدودا دو برابر سودهای معادل، دردناکتر احساس میشوند (نظریه چشمانداز)، که وزندهی "عقلانی" را منحرف میکند.
بهینهسازی بیش از حد بر روی گزینههای زیاد، تصمیم را به طور کامل متوقف میکند.
اولین عدد یا گزینه دیده، هر داوری بعدی را به سمت خود میکشاند.
ما استدلالهایی را که با نتیجهای که قبلاً به آن علاقه داریم، مطابقت دارد، بیش از حد وزن میدهیم.
تصمیمگیری عقلانی یک مدل ساختاریافته است که در آن مشکل را تعریف میکنید، معیارها را مشخص میکنید، جایگزینها را ایجاد میکنید، هر یک از آنها را بر اساس معیارها ارزیابی میکنید و گزینهای را که بهترین نتیجه مورد انتظار را به حداکثر میرساند، انتخاب میکنید. این مدل تصمیمگیرنده را به عنوان یک بازیگر منطقی که به سمت بهترین نتیجه ممکن بهینه میکند، در نظر میگیرد — "انسان اقتصادی" کلاسیک نظریه تصمیم.
فرمولاسیون متداول آن هفت مرحله دارد: (1) شناسایی تصمیم؛ (2) تعیین معیارها؛ (3) وزندهی معیارها بر اساس اهمیت؛ (4) ایجاد جایگزینها؛ (5) ارزیابی هر جایگزین بر اساس معیارها؛ (6) انتخاب گزینه بهینه؛ و (7) اجرا و بررسی. ویژگی تعریفکننده این است که معیارها قبل از قضاوت گزینهها واضح میشوند.
عقلانیت محدود، یک مفهوم از لائورت نوبل هربرت سیمون (رفتار اداری، 1947)، این ایده است که تصمیمگیرندگان واقعی نمیتوانند همه اطلاعات را جمعآوری کنند یا هر جایگزینی را وزن کنند — عقلانیت توسط اطلاعات محدود، زمان و ظرفیت شناختی "محدود" میشود. به جای بهینهسازی، مردم "سازماندهی" میکنند: آنها یک "کافی خوب" را مشخص میکنند و اولین گزینهای را که از آن عبور میکند، انتخاب میکنند.
تحقیقات روانشناس باری شوارتز (پارادوکس انتخاب، 2004) نشان داد که بهینهسازها — که به طور کامل برای یافتن بهترین گزینه جستجو میکنند — اغلب نتایج عینی بهتر را به دست میآورند اما احساس بدتری میکنند: پشیمانی بیشتر، مقایسه اجتماعی بیشتر و رضایت کمتری. در meisten تصمیمات روزمره، سازماندهی — تصمیمگیری در مورد "کافی خوب" در پیشزمینه و متوقف شدن در آنجا — به رفاه بهتر میانجامد.
مدل کلاسیک فرض میکند که اطلاعات کامل، تحلیل نامحدود و ترجیحات کاملاً سازگار وجود دارد — هیچ یک از اینها برای افراد واقعی وجود ندارد. نظریه چشمانداز (کاهنمن و ترسکی، 1979) نشان میدهد که ما نتایج را در برابر نقاط مرجع قضاوت میکنیم و زیانها را بیش از سودهای معادل احساس میکنیم؛ پارادوکس آلیس نشان میدهد که انتخابهای ما با خود مدل در تضاد است. راه حل عملی این نیست که ساختار را رها کنید — بلکه معیارها و استدلالها را واضح کنید و بپذیرید که شما سازماندهی میکنید، نه بهینهسازی.
معیارها و استدلال های خود را rõ ràng کنید، آنها را به عنوان یک گروه وزن دهید و رکورد را حفظ کنید. با Argumentree به تصمیمات خود ساختار بدهید.
شروع رایگان